تبليغاتX
حرف های تنهایی من

حرف های تنهایی من

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد...

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:34 توسط رامین| |

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:25 توسط رامین| |
قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند
دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم , به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...
مهربانم!

چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم

چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم

چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند
هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند
پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایقها, من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور
جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......
چه عالی محبت
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:10 توسط رامین| |

تو با من چه کردی که دگر نه خواب دارم نه خوراکی   نه عقل دارم نه حواسی

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
                                   نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
       بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
                            شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه هوشم

هر چه کردم که به تو فکر نکنم ولی باز تمام فکرم پيش تو بود

آيا هيچ با خود فکر کرده ای که وقتی به چشمانم نگاه می کنی چه در وجود من می گذرد؟

دگر راهی نجستم و از آن شهر برای مدتی رفتم تا بگذرد که شايد از يادم بری اما حالا می بينم نميشه.

حال پی به راستی شعر معين ميبرم

سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه

آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

غم دور از تو موندن يه بی بالو پرم کرد نرفت از ياد من عشق سفر عاشق ترم کرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:21 توسط رامین| |
دوستان خوبم سلام !

یاران همیشگی من درغم و شادی!

ازاینکه درغیاب من اومدین وبه وبلاگم سرزدین کمال تشکررا دارم.واین نهایت لطف شمادوستان رودرحق من نشون میده !ومتاسفم ازاین که نتونستم از دوستان گلم خبربگیرمآخه دلیل داشت وان هم یک دلیل قاطعدراین مدتی که من درنت نبودم اتفاق ناگوار ودردناکی برامون افتاد که روزای عید وتعطیلات وروزهایی که قراربودبرامون لحظات به یادموندنی باشه رو به عزا تبدیل کردوهمه مارو داغدار کردآن هم فوت ناگهانی عموی عزیزم بودکه هنوزهم درغم ازدست دادن آن عزیز عزادار وسیه پوش هستیم.

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:20 توسط رامین| |
 

دوستان! دوستان!

سال نو آمد

سال نو

زمستان رفت

کدوم زمستان، من که امسال ندیدمش، دلم خیلی براش تنگ شده است.

در نبودش بود که فهمیدیم اگر نباشد بهار است، بهار به نبود زمستان می گویند، هر چند بدون زمستان هم بهار بی آب است و رنگ بر رخساره نخواهد داشت.

دلم برای زمستان تنگ شده است.

زمستان

با آن سفیدی پاکش، با آن بی پرده بودنش، هر چند سرد باشد.

بهر هر صحبتی بود این گفته چنین تمام می کنم نوروزتان و سال جدیدتان مبارک و پر برکت،

سالتان سرشارازموفقیت باشد سالی پربارتراز۸۷و هزاران سال پایداربمانید

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:19 توسط رامین| |

نذار باور کنم تنهای تنهــام                                                      

          نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

میخوام از خوابی که لحظش یه ساله                             

         بـــرای دیدن روی تو پــــــاشم   

اگه تو باشـــی و دنیــــا نباشه                                   

             میشـه با تو همه دنیــــارو حس کرد

همه دنیــــا بیان و تو نبـــــاشی                                 

         دلم دق می کنـــــه با این همه درد

تموم زنــــدگیم و زیــرورو کــــــــن!                              

        که بی تو دلخوشی ها هم گناهه

     خودت بـــاش و منو دیوونـــگی هام                                    

    فقــط با تو دل من رو بــــــراهه

بذار بــــاور کنم این رو که با عشق                              

          حقیــقت میشه تو افسـانــــه باشه

میشه افسانـــــــه هارو زندگی کــرد                             

              اگه حق با من دیوونــــــــه باشه    

 

اگـــــــــه حق با من دیوونه باشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20:12 توسط رامین| |

من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است كه من شاهد رفتن تو هستم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:29 توسط رامین| |

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم

تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم

من صبورم اما...

این بغض گران صبر نمی داند چیست!!

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:24 توسط رامین| |
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:29 توسط رامین| |